
انسان همان می شود که اغلب به آن
فکر می کند .
  
کاشکی میشد بدونی که زندګی قشنګه
میان صد تا عاشق ، دل یکی یکرنګه
کاشکی میشد بدم بتو ، زندګیمو سبد سبد
برای عرض احترام ، به پیش تو قدم به بعد
کاشکی میشد می موندی ، تو فکر من ، رو چشم من
همیشه فکرت بودمو ، تو جسم من ، تو ذهن من
کاشکی زمانه بود قشنګ ، رنګی مثل رنګین کمان
قرمز و سبز ، آبی ، بنفش ، رنګ دلها ، رنګ زمان
کاشکی دلم طاقت نداشت ، طاقت این سفر نداشت
اوَِل صبح ، کله سحر ، میل سفر اصلا نداشت
کاشکی بهارم تو بودی ، لاله و زارم تو بودی
چشمهای من خیس شده ، اشک چشمهایم تو بودی
احمد معطری
|