|
|
|
|
|
هیچوقت مغرور نشو .... برګها وقتی می ریزند که فکر می کنند ، طلا شدند !
یادش بخیر بروجرد ، چه زندګی قشنګ بود میان صد تا آواز ، یکی شعر فرنګ بود یادش بخیر چه خوب بود ، میان مردم نیک با آن لهجهء شیرین ، کلام عشق هنر بود یادش بخیر با دوستان ، نشستن و شنیدن ز روزګاران قدیم ، صحبت کوه و دشت بود یادش بخیر غروبها ، قدم زدن تو بیرون اول آن خیابان تا آخرش ، پُر ز حُور و ملک بود یادش بخیر تو جمعه ها ، روان بودیم به کوهها رودخانه ها ، روستایها ، دیدنشون قشنګ بود یادش بخیر صبحهای زود ، چُغا رفتن چه رسم بود خوردن توت تازه ، میان راه هدف بود یادش بخیر تو کوچه باغی ها ، با مسعود خندیدن خرید نان تازه ، چاشنی هر روزا بود یادش بخیر بروجرد ، یادش بخیر بروجرد قدیما ، ګذشته ها ، چه زندګی یکرنګ بود احمد معطری
|
||
|
|
|
|
|
انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .
کاشکی میشد بدونی که زندګی قشنګه میان صد تا عاشق ، دل یکی یکرنګه کاشکی میشد بدم بتو ، زندګیمو سبد سبد برای عرض احترام ، به پیش تو قدم به بعد کاشکی میشد می موندی ، تو فکر من ، رو چشم من همیشه فکرت بودمو ، تو جسم من ، تو ذهن من کاشکی زمانه بود قشنګ ، رنګی مثل رنګین کمان قرمز و سبز ، آبی ، بنفش ، رنګ دلها ، رنګ زمان کاشکی دلم طاقت نداشت ، طاقت این سفر نداشت اوَِل صبح ، کله سحر ، میل سفر اصلا نداشت کاشکی بهارم تو بودی ، لاله و زارم تو بودی چشمهای من خیس شده ، اشک چشمهایم تو بودی احمد معطری
|
||
|
|
|
|